X
تبلیغات
گلسنگ: همزیستی دوستانه گل و سنگ

گلسنگ: همزیستی دوستانه گل و سنگ
این وبلاگ، روزانه نویسی نیست. حال و هوا نویسیست با اندکی چاشنی ثبت خاطرات... 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
این وبلاگ موقتا یا دائما بسته میشه. شاید برگشتم شاید هم نه... تقریبا سه سال عمر کرد و کلی خاطره رو ثبت کرد. چه تحولاتی...به هرحال خودم هر وقت میخونمش لذت میبرم. گویا برای خودم دفتر خاطرات خوبی از آب در اومده. ممنونم از  کامنت های همه دوستان حقیقی و مجازی و ممنونم از حوصله و محبت همه تون در طی این مدت. کماکان دوست دارم بیام بهتون سر بزنم و بخونم وبلاگ های دوستانم را.

شاد و پیروز باشید.  

[ پنجشنبه 28 آذر1392 ] [ ] [ گلسنگ ]
این بخشی از نیایش جک ریمر (نویسنده معاصر) هست که بسیار دوست داشتم:

خداوندا ما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرا می دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ  صلح را هموار کند." 

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند." 

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."

"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیرا توانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای."  

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرا به ما قدرت تفکر داده ای تا به وسیلۀ آن راه علاج بیماریها را کشف کنیم." 

بنابر این به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی،عـزمی راسـخ، صبـر، ایـمان و تاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـر لازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان


پ.ن.1: اسباب را کشیدیم... آخیش!

پ.ن.2: یک مقاله باید بنویسم از تحقیقم که انشالا چاپ میشه تو یک فصل از کتاب استادم.

پ.ن.3: مامان اینا هفته دیگه اینجان. خوشحالم.

[ جمعه 22 آذر1392 ] [ ] [ گلسنگ ]
سلام.

داریم خونه رو عوض میکنیم. جای بزرگتری گرفتیم. کم کم تو دو هفته جابجا میشیم. خوبی خونه های مبله اینه که آدم وسایل کمتری واسه جابجایی داره.  روی هم یک وانت هم نمیشه. به هرحال مامان اینا برای سه هفته اینجان و تو خونه جدید فضای بیشتری واسه مهمون داری داریم. قالیچه و سرویس ظرفم هم تو راهه!!! خوشحالم. 

تو کتاب راهنمای مسایل زندگی گفته: چهار فعل طلایی را به خاطر داشته باشید: گوش دادن، کنار آمدن، بازسازی کردن، قدردانی کردن.

نوشته هامو بردم پیش استادم. بلانکا خانوم از کارم راضی بود و با لبخند رضایت بهم گفت: خوشحال هستم! (آخیش خستگیم در رفت)


هوای اینجا تا دو روز پیش بیشتر بهاری بود تا پاییزی. اما کم کم خنکتر شد و امروز دیگه بارون شدید گرفت... من اما مثل بچگی هنوز از رعد و برق میترسم!

[ شنبه 25 آبان1392 ] [ ] [ گلسنگ ]

نوشتنم نمی آد. خوبم. همه چیز مرتبه. مهم اینه که مامان داره میاد.

متوجه شدم همکلاس آفریقای جنوبیم گیاهخواره اما وگان نیست. تمرین مکالمه بود. معلم ازش پرسید: وقتی حشره تو خونه ت باشه چیکار میکنی؟ گفت: تک تکشون را میبوسم. هیچ کاری نمیکنم. (خودمو با اسپری حشره کش به دست و جیغ کشان تجسم کردم و احساس بَربَریت کردم) با یک زوج ایرانی دوست شدیم و با هم  گهگاه میریم رستوران.

از بچه دار شدن میترسم. این روزها وحشت دارم از اینکه از پسش بر نیام. بزرگ کردن یه بچه! بعد به این فکر میکنم که چطور بعضی ها بی ترس بچه میارن؟ یک دختر روستایی تو شونزده سالگی؟؟؟!!! قلبم وا می ایسته...


حرفی نیست. همین.


این کوکی های مژگان عزیز را درست کردم و دوست داشتم!!!



موضوعات مرتبط: زندگی در سرزمین "دور"
[ شنبه 4 آبان1392 ] [ ] [ گلسنگ ]
این جمله "گاندى" منو به فکر برد:
خودت همان تغييرى باش كه آرزو داری در جهان ببينى.

خب من واقعا دوست دارم جهان:

عادلانه تر

انسانی تر

شادتر و دوستانه تر باشه. 

کلاس اسپنیولم شروع شد.یک همکلاسی شگفت انگیز در کلاس اسپانیولی دارم. یک زن میانسال سیاه اهل آفریقای جنوبی. اینکه چطور توجه من، بین بچه های جوونتر کلاس و هم کلاسی های ترم قبلم  به این یک نفر جلب شد برای خودم هم عجیبه. اما بعضی ها یک خصوصیت عجیب دارند.لفظ کاریزماتیک واسه ما یک کلمه وارداتی کم مصرفه، اما واقعا بعضی ها کاریزما دارند. یک زن کم صحبت با نگاهی عمیق...

سوال 1. وقتی از چیزی عصبانی میشی چه میکنی؟

من: نمیدونم... به مامانم زنگ میزنم.

خانمه: سکوت میکنم و نفسهای عمیق میکشم.

سوال 2. وقتی میخوای تنها باشی چه میکنی؟

من: میرم پیاده روی.

خانمه: میرم پارک. (این یکی جواب مشابه من بود)

سوال3. وقتی اتفاق بدی برات می افته چه میکنی؟

من: سکوت... (حتی تحمل تجسم کردنش رو هم ندارم... واقعا نمیدونم چه میکنم. این بخش روحم از کار افتاده گویا... توانایی خراب شدن چیزی و یا اتفاق بد دیدن را ندارم. از هم میپاشم...)

خانمه: مکث میکنم. فکر میکنم میبینم چه کاری میتونم انجام بدم.

سوالا هنوز ادامه داشت و وقت مکالمه دو نفره تموم شد. دوست دارم باقی سوالات رو هم ازش بپرسم... ازش خوشم اومد. چه آدم آرومی! چقدر بالغ تر و قوی تر از من بود!!! غبطه خوردم... 


دوستی در ایران از من چیزی رو پرسید که حتی از نفسِ پرسیدن سوالش متحیر شدم. پرسید: زندگی تو اونجا بهتره یا زندگی تو همین ایران وقتی آدم یک رفاه نسبی داره؟

من عاشق سرزمینم هستم. اما وقتی باید منطقی پاسخ بدیم تعصب میره کنار. برای کسی که زندگی خارج از ایران رو تجربه نکرده شاید این واقعا یک سواله. اما انتظار داشتم پاسخ مسلمش رو بدونه.

نیاز ما رفاه نیست... رفاه برای ما تو هیچ جای دنیا به اندازه ایران نمیتونه زیاد باشه. ایران سرزمین فراوونی و نعمته...

نیاز یک روح، آرامش، آزادی و احترام هست. رفاه بخش کوچیکی از نیاز ماست... جامعه مدنی آرام و شاد، آرامش خاطر، محیط امن، گرایش سوسیالیستی با شهرهایی که ساخته شدن برای نیاز همه مردم با امکانات عمومی و رایگان و یا ارزان در تمام محلات به شکل یکسان... 

و البته بعد از اینها، یک سری فقدان هم هست. نبود بعضی چیزها. که واقعا ما رو اذیت میکنه چون ما به اون چیزها خو گرفته بودیم. مثل: فقدان استرس، فقدان عجله، فقدان آزار و اذیت روحی، فقدان زن آزاری(!!!)، فقدان کودکان خیابونی، فقدان فحاشی، فقدان بوق و آلاینده های صوتی تصویری، فقدان صرف 4 ساعت روزانه در ترافیک، فقدان دود!!! و ...


موضوعات مرتبط: زندگی در سرزمین "دور"
[ چهارشنبه 10 مهر1392 ] [ ] [ گلسنگ ]
ثانیه های عمرمون چه زود دارند میگذرند...

دو روز قبل پیش نویس پروپوزال دکترام  رو ایمیل کردم. استاد مورد نظرم هم سریع فید بک داد و توصیه ها و... گفت خوبه ولی تعویق بندازش تا ماه جون و تکمیلش کن. حالا دیگه دو تا هندونه تو دست ندارم... بارم سبک تر شد. خیلی درگیرش بودم: آیا منو قبول میکنه؟  آیا ترورم میکنه یا اینکه میگه خوبی. به هرحال قبولم کرد.

 دیدیم اصلا خوب نیست که آدم اینقدر از ورزش به دور باشه. اینجا تهران نیست. من دیگه کوه نمیرم و هو هم فوتسال. بعد از شش ماه اوضاع تنبلانه و غر زدن سرانجام رفتیم جیم ثبت نام کنیم: آقاهه پرسید اخرین باری که باشگاه رفتی کی بود؟ همینجوری خوشم اومد که بگم 5 سال پیش! با تحیر و جیغ گفت:

You have to feel guilty!

باید احساس گناه کنی. منم یک لبخند ملیح لج در آر تحویلش دادم! از اول سپتامبر داریم میریم باشگاه. با آقای هو مسابقه میدم رو ترد میل و البتیکال و البته وزنه ها رو نه:

- ببینم ضربان قلبت چند شده؟ مال من 142، مال تو؟

- ببینم چند کالری سوزوندی تا الان؟ ها؟ ها؟ من 50 تا ، تو؟

- هومممم من برنده!!!... (نصف مواقع هم بازنده! خب من سرعتم بیشتره و اون زورش)

خوش میگذره! اینجوری با هم و به هوای هم برنامه بدنسازیمون رو بهتر انجام میدیم... 

دیروز وقت برگشتن از باشگاه به این فکر میکردم: چقدر دنیای ما تو ایران زنونه-مردونه ست. مهمونی . باشگاه. اتوبوس. میز رستوران. چقدر تو یک خونواده سر این موضوع خط کشی میشه: مامان و دختر. بابا و پسر. مامان و بابا نمیتونن با هم شنا کنن. نمیتونن با هم باشگاه برن. و اگه برگردیم ایران دیگه نمیتونم با هو سر بسر بذارم.  غیر از مدرسه ها، همه جای دیگه هم صحنه جداسازی میبینیم. نیمکت پارک پیرمردا، نیمکت پیرزنها، یک میز کافی شاپ با شش تا دختر! ... اخیرا هم که قرار بود دانشگاهها تفکیک بشه!!!

اینجا ندیدم که یک گروه 5 4-نفری باشن اما توشون جنس مخالفی نباشه. دوستا و همکارا با جنسیتشون تفکیک نمیشن. با هم هستن حتی اگه یکیشون فقط جنس مخالف باشه تو جمع... پیرمردا و پیرزنها تو اوج پیریشون هم دست همو گرفتن و با هم راه میرن. حس میکنم خط کشی های فیزیکی و فکری که تو ایران با دسته بندی بین زن و مرد انجام دادن، اینجا از اساس وجود نداره... و چه ملموس فقدان این تفکیک روی روح و روان و کیفیت رابطه ها موثره! اینجا مردا نمیشینن با این ادبیات حرف بزنن که زن جماعت ال و بل. زنها هم همینطور. اینجا یک زوج مقابل زوج دیگه میشینن و جبهه مردان و زنان نداریم. اگه بود هیجان میداشت ها!!! (من هنوز تنم میخاره واسه دعوا) اما نداریم.


پ.ن: آرش شفاعی یک شعر داره که به دلم میشینه با این مطلع:

از حوصله‌ی روسری اش باد که سر رفت

اوضاع جهان باز لب مرز خطر رفت 

او آمد و در کوچه‌ی ما ولوله افتاد

او در زد و یک آن نفس کوبه‌ی در رفت...


موضوعات مرتبط: زندگی در سرزمین "دور"
[ شنبه 30 شهریور1392 ] [ ] [ گلسنگ ]

1- بیشتر اتفاقات قشنگ زندگی من تو شهریور رخ دادن:

به دنیا اومدم! مدرسه رفتم! با رتبه سه رقمی کنکور قبول شدم! ارشد قبول شدم!  دماوند رو فتح کردم! از تزم دفاع کردم! ازدواج کردم! و الان:

ماه خوش خاطره ی من سر رسیده!

2- دو سال گذشت! از چی؟ از ازدواجم! و چه دو سال پرماجرایی!!! یک سالش دوران عقدمون بود و داستان های خونه ی مادر شوهر! سال دومش هم با اومدن من به اسپانیا و ماههای تنهاییم شروع شد تا اینکه از شش ماه پیش با ویزا گرفتن هو سرانجام با هم رفتیم زیر یک سقف. در واقع من شش ماه هست که رسما زیر یک سقف دارم خونه داری میکنم! و هردومون شش ماه هست که اهلی شدیم!

چه پیشرفتهای شگرفی کردم تو خونه داری! من که دست به سیاه و سفید نزده بودم و تا همین پارسال حتی سیب زمینی سرخ کرده نمیتونستم درست کنم الان غذاهای مختلف خوش مزه ای میپزم و دو جور کیک! البته که مرارت های زیادی کشیدم از دست سخت گیری های جناب "هو" ی بد اخلاق که خیلی هم به بداخلاقیش مینازه!

پیش ترها هیچ حسی به بچه نداشتم. اما الان نی نی کوچولو که میبینم دلم غنج میره! (املای غنج اینجوریه؟ عایا؟) خلاصه سالِ پیشِ رو دوست داریم بچه دار بشیم. اما قبل از اون باید پروپوزال دکترام تایید بشه... حالاحالاها داستانهای  پیچیده پیش رو داریم...


پ.ن: مامان داره ژانویه میاد! ذوقمرگ هستم از الان. اصرار کرد که چی میخوای بیارم منم گفتم: بغل مامان! بغل مامان بهترین جای دنیاست! اما تو کتش نرفت. اونقدر اصرار کرد تا بالاخره منم یکی از آرزوهامو گفتم: اینکه دلم یک قالیچه میخواد که نقش آهو داشته باشه! (این قالیچه سالهاست تو ذهنمه! اسم نقشهای قالی ایرانی رو بلد نیستم، شرمنده) حالا چند روزیه مامان حسابی رفته سر کار که آهو پیدا نمیشه!!!... 


موضوعات مرتبط: ازدواج- عزدواج- عضدواج- عظدواج
[ یکشنبه 17 شهریور1392 ] [ ] [ گلسنگ ]
فیلم دیدن من رو داشته باشین. (وقتی کلی تحت تاثیر قرار گرفتم و خوشم اومده)...

و حالا فردای فیلم: 

من:  "هو" جون اسم اون فیلمی که دیشب دیدیم چی بود؟

هو: Killing Season

من: هااا... خیلی قشنگ بود. با لبخند سرمو به چپ و راست تکون میدم: به به!

من: (بعد از چند ثانیه که هرچی فکر میکنم یادم نمیاد فیلم رو) : خب موضوش چی بود؟

هو: (متعجب) یادت نیست؟

من: بگو دیگه ا ِ!

هو: ......(دو سه جمله میگه) (تو این صحنه داره روانی میشه از دستم)

من: هوم یادم اومد.

هو: (غرغرکنان) خب آخه تو که حتی یادت نیس چی بوده موضوعش، چطوری میگی قشنگ بوده؟ چطوری اصلا اصرار میکنی فیلم ببینیم؟! ... 

(داره غصه میخوره گمونم)

من: چقدر دلم آب گلابی خواسته! (خرامون به سمت یخچال)


پ.ن.1: فیلم بالا فیلم قشنگی بود با بازی محشر جان تراولتا و البته دنیرو. کم کم یادم میادش. دوست دارم دوباره ببینمش. دیالوگ های خیلی خوبی داشت...

پ.ن.2: دو تا فیلم خوب دیگه هم دیدیم که توصیه میکنم ببینید:

Now you see me و  Redemption 

هر سه محصول 2013 هستند.


موضوعات مرتبط: زندگی در سرزمین "دور"
[ چهارشنبه 6 شهریور1392 ] [ ] [ گلسنگ ]
برای من آلمان جزو آخرین مقاصدی بود که ممکن بود برای سفر انتخاب کنم اما آقای هو پسرخاله بسیار صمیمی و همسنی داره که سالهاست اونجاست و خیلی دوست داشت ببیندش. بنابراین برای فرار از گرمای آگوست اینجا ( تقریبا شهر خالی از سکنه بومی و پر از توریست میشه) راهی فرانکفورت شدیم و یک هفته مهمون یک زوج جوون با حال و مهمون نواز بودیم. فراکفورت شهر بزرگی نیست و فقط 660 هزار تا جمعیت داره. یعنی در مقایسه با تهران هیچ شهری تو اروپا بزرگ نیست (بجز لندن،پاریس و رم). شکل کلی شهر:

-  مرکز شهر یک مجموعه از برج های تجاری عمدتا متعلق به بانکها و بورس

- حاشیه های این مجموعه مرتفع که بافت مسکونی هست با ساختمونهای 3-4 طبقه و خیابونهای پهن و پردرخت و چمن کاری شده. اما مهمترین ویژگی شهر،  رود زیبای ماین هست که نهایتا به راین میرسه و میره تا اقیانوس.

این شاهرگ حیات از قلب شهر میگذره و روش کشتیرانی میشه. 


هوای اگوست و کلا تابستون آلمان خیلی خنک تر از ایران یا اسپانیاست. البته ما هم خوش شانس بودیم و یک هوای بهاری عالی داشتیم اونجا. با ماشین به "کلن" رفتیم و اینجوری سرانجام بزرگراههای معروف آلمان رو تجربه کردیم. قسمتهایی که سرعت بی محدودیت میشه تو لاین سبقت سرعتهای بالای 300 تا رو میشه دید. من هم که عشق سرعت! یک روز کلن بودیم. کلن بزرگتر از فرانکفورته و یک کلیسای مرتفع و مجلل و معروف داره و رود عظیم راین از دلش به زیبایی عبور میکنه.

عکس زیر: دُم ِ کلن (کلیسای جامع) باارتفاع 80 متر و مربوط به دوره باروک

دیدنی های فرانکفورت کم نیست اما زیاد هم نیست و میشه تو 2روز تمامشو دید:

خیابون سایل (که یک پیاده راه با فروشگاههای تجاری هست)، کلیسای جامع، بافت تاریخی به جا مونده از جنگ جهانی اول، تپه جنگلی با پرورشگاه عقاب ها، برج های تجاری که تو بعضیهاشون امکان رفتن به بام هست، پارک خطی حاشیه رود ماین، موزه تاریخ طبیعی، و کلی موزه های دیگه بسته به سلیقه توریست...

-  تو این شهر هر 30 ثانیه یک پرواز میشینه! عظمت فرودگاه فرانکفورت رو خودتون مجسم کنید. 10 طبقه پارکینگ داره اما به زیبایی فرودگاه بارسلون نیست. (تو تهران هر دقیقه، نه، هر ساعت نه، هر روز، چند پرواز میشینه؟؟؟)

- شهرت فرانکفورت بخاطر داشتن بزرگترین بورس اروپا و مرکزیت بانکداری آلمان هست نه بخاطر صنعتش. تو بانکهای این شهر 250 تن طلا وجود داره.

- شبها از 8 به بعد به جز بعضی کافه بارهای خیابون سایل، باقی شهر در سکوت و خاموشیه. (به عکس بارسلونا و شبهای شاد و روشنش)

- سرسبزی و فراخ و کم ارتفاع بودن شهر (به جز مرکز شهر با برجهای بلندش) قلب آدمو باز میکنه!

اما چی باعث شده آلمان بهترین کشور اروپا برای زندگی و انتخاب مهاجران باشه؟؟؟ 

- جدا از امنیت اجتماعی و آزادی هایی که همه شهروندان اروپایی دارن، آلمان این ویژگیها رو داره:

- سیستم تامین اجتماعی عمومی که شامل خدمات درمانی رایگان برای همه حتی پناهنده های بیکار میشه. (مثلا اسپانیا این سیستم رو برای بیکارها و دانشجوهای خارجی عرضه نمیکنه)

- دانشجوها کمک هزینه میگیرن که امکان درس خوندن بدون دغدغه ی تامین معاش رو فراهم میکنه.

-اگه بچه ای از والدینش ناراضی باشه (نه الزاما کودک بدسرپرست) شکایت میکنه و دولت براش معلم-سرپرست میگیره و خونه اجاره میکنه و پول تو جیبی میده که تنها بتونه زندگی کنه!

- همه بیکارا از مسکن رایگان دولتی و حقوق بیکاری برخوردارند و بیکارانی که بیمار و از کار افتاده شدن مزایا و حقوق بیشتری هم دارند. این مسکن یک پناهگاه یا آلونک نیست. حداقلش یک خونه یک خوابه تمیز و مرتبه! به سلیقه خود شخص.

- اگر کسی ورشکست بشه دولت سریعا بهش وام میده. 

خب تو این مملکت همه با جون و دل مالیات میدن حتی اگه تو بعضی مواقع 40% باشه! البته مالیات متاهل ها خیلی کمتره. 


پ.ن.1- متوجه یک حقیقت تلخ شدم. دوره ای که مردم ایران بچه هاشون رو میفرستادن آلمان و میگفتن فرستادیم "پانسیون" یک دروغ بزرگ میگفتن: کودکان زیر 14 سال ویزا نیاز نداشتن پس اینها بچه شونو که زبان هم بلد نبود بدون ویزا سوار هواپیما میکردن. تو فرودگاه آلمان دولت به کمک مترجم فارسی با یک سری بچه که از هواپیما پیاده شدن و نمیدونن کجا برن مواجه میشده و میدیده اینها بی والدین هستن، میفرستاده شون جایی شبیه پرورشگاه مدرن تا به خرج خود دولت نگهداری شن و مدرسه برن!!! این ایرانیهایی که میگفتن بچه رو فرستادیم پانسیون در واقع به هیچ پانسیون معین و رزرو شده ای نفرستادن بلکه با بی مسئولیتی تمام بچه رو رها میکردن به امان دولت آلمان، بدون ثبت نام یا حتی هیچ خرجی از جیب مبارکشون! حالا این بچه در تنهایی و غربت ممکن بوده معتاد شه یا بیمار روانی یا هر چیز دیگه ای...

این والدین در نقش فاخته بودن!!!

پ.ن.2- بهترین فصل سفر به آلمان تابستون هست. بیشترین جاذبه های تاریخی رو برلین داره که فرصت نشد بریم. ضمنا تو آلمان همه به انگلیسی مسلط هستن و برای  توریستها مثل اسپانیا پر دردسر نیست.


موضوعات مرتبط: آلمان
[ یکشنبه 27 مرداد1392 ] [ ] [ گلسنگ ]

کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمی دهند.

و شکست هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می گیری که همه ی راه هایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می کاری و روحت را زینت می دهی

به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. و یاد می گیری که می توانی تحمل کنیکه محکم هستیکه خیلی می ارزی.

و می آموزی و می آموزی

با هر خداحافظی
یاد می گیری.

"خورخه لویس بورخس"

یک شعر عالی دیگه هم خوندم از آقای آذری... شعرها حال آدمو بهتر میکنند...


پ.ن. 1: این روزها حرکات جدیدی زدم: حلوای ارده هانی شف، چلو گوشت با دستور آقای کفایی و  حلیم بادمجون و پای هلو با دستور مامانم درست کردم و حسابی راضی ام از همه شون. هوس فسنجون هتل قناری رو کردم.

 بهترین فسنجون تهران رو اونجا میشه پیدا کرد. اینجا رب انار نداریم و چه حیف.

پ.ن.2: و اما درس و مشق: به شکل بسیار شدیدی تنبل شدم... 4 صفحه مطالعه میکنم و خسته میشم...

پ.ن.3: یک سفر میریم آلمان... پیش یکی از بستگان هو . و البته شاید پیش یکی از دوستای من هم. همین یه ذره درس و مشق هم تعطیل میشه. اما در عوض: اونجا دیگه فروشگاه ایرانی و نون بربری یافت میشه. ما که کلی ذوق داریم انگار داریم میریم وطن!!! فقط به عشق بربری سینه زنون میریم سرزمین ژرمن ها!!!


موضوعات مرتبط: زندگی در سرزمین "دور"
[ سه شنبه 15 مرداد1392 ] [ ] [ گلسنگ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

میگویند دختران خوب به بهشت میروند و دختران بد به همه جا میرسند.
موضوعات وب
امکانات وب